از پشت کو ههای که انتظارم را نمی کشد

فرهاد میشوم و قورت میدهم خیال شیرین را...

تیشه ام را کجای زندگی جا گذاشته ام  نمی دانم؛  

نمی دانم شاید سیرم و لقمه  بر میدارم ...

نمی دانم باید از کدام راه پیدا شوم مادرم داد میزند؛

جنازه اینجاست؛

کمی سرنوشتش را دزدیده اند

 از پارتی بازی مادرم، عزراییل خنده اش میگیرد...

تنم گرم بودن است و خاک هم انگار مرده ندیده است

و من میان این همه لطف جایم خالی است...


 

نوشته شده توسط ☆(¯`•.ஜღ MДĦDi£H ღஜ .•´¯)☆ در ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت